| | ۸۹/۵/۲۸ |
|
| خشم نيکوان | |
|
چون رخ معشوق خندان شد به صحرا لاله زار
ابرنیسانی همی گرید ز عشق لاله زار
از نسیم باد خارستان همه شد گلستان
وز سرشک ابر شورستان همه شد لاله زار
باغ شد خرخیز بوی وراغ شد فرخار نقش
کوه شد گردون نهاد و دشت شد فردوس وار
هم چو چشم نیکوان نرگس نماید در چمن
هم چو جسم عاشقان شد خیزران زار و نزار
باز نشناسی سحرگه کوهسار از آسمان
باز نشناسی شبانگه آسمان از کوهسار | |
|
| | ۸۹/۵/۲۸ |
|
| صائب تبريزي | |
|
نعل در آتش نهد دیوانۀ من سنگ را
شعلۀ جوٌ الله سازد بی فلاخن سنگ را
سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر
می کند گلریز ، روی سخت آهن سنگ را
نفس سرکش را دل روشن به اصلاح آورد
نرم از آتش می شود رگ های گردن سنگ را
سهل باشد گر ز آتش دستی فرهاد من | |
|
| | ۸۹/۵/۳ |
|
| روي آتشناک | |
|
از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بیکنار ؟
آستین چون خشک سازد دیدۀ غمناک را ؟
کاهلان را می کشد زیر بار این سنگدل
خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را | |
|
| | ۸۹/۵/۳ |
|
| صايب | |
|
گوهر مقصود بی ریزش نمی آید به دست
دیدۀ گریان ز بی برگی برآرد تاک را
اشک را می باشد الوان ثمر در چاشنی
گریه بیجا نیست در فصل بهاران تاک را
جلوۀ خورشید تردست است در ایجاد اشک
نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را
از گریستن عقده های تاک گردد سخت تر | |
|
| | ۸۹/۴/۲۵ |
|
| از ره توحید بعیدند | |
|
آنان که به تقلید مجرٌد گرویدند
دو رند ز حق زان به حقیقت نرسیدند
خورشید یقین از افق غیب بر آمد
این کوردلان دیده ببستند و ندیدند
نزدیک تر از مردم چشمست ولیکن
بی معرفتان از رخ آن ماه بعیدند
دور از حرم کعبۀ وصلند همه عمر
در وادی جهل از سر پندار دویدند
قومی که پرستند خدا را به تصور
از نور یقین دور چو شیطان مریدند
دیوان رجیمند به معنی | |
|
| | ۸۹/۴/۱۰ |
|
| لغات مشترک یا مشابه فارسی و کوردی | |
|
فارسی کوردی
بها – نرخ بایی – نرخ
بهادار – به نرخ – به قیمت بایی دار – به نرخ
بهاء – روشنی –روشنایی روشنی – روشنایی
بهار به هار – وه هار
بهاربند به هار به ن | |
|
|
|
| | ۸۹/۳/۱۵ |
|
| صائب تبريزي | |
|
غم ز خاطر می برد خمخانۀ من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانۀ من خلق را
از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشۀ ویرانۀ من خلق را
گرچه از افسانه گردد گرم ، چشم مردمان
خواب سوزد گر می افسانۀ من خلق را
گلستان ن از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بیخود نعرۀ مستانۀ من خلق را | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| شراب تلخ | |
|
با زمین گیری به منزل می رسانم خلق را
در بیابان طلب سنگ نشانم خلق را
سینۀ بی کینه ای دارم که چون زنبور شهد
می شود شیرین دهان از کسر شانم خلق را
می کنند از من تهی پهلو چو تیغ آبدار
گرچه از طبع روان ، آب روانم خلق را
چون شراب تلخ ، صائب نیست بی کیفیتی
حرف تلخی کز نصیحت می چشانم خلق را | |
|
| | ۸۹/۲/۲۶ |
|
| تا قيامت | |
|
نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را
بس بود پیمانۀ من تا قیامت خلق را
کلک گوهر بار من داد سخاوت می دهد
باش گو در آستین دست سخاوت خلق را
می کند ایجاد ، گفتار بلند اقبال من | |
|