دفاتر و کتابها    بخش زبانهای غیر فارسی    تز ها و تئوری ها    کلیات   
مردم نو Mardom-e-No
آینده روشن Ayande Roshan
دفتر نو Daftar-e-No
کتب بهداد Behdad's Books
کتابخانه آرشیو بهداد Behdad's Library
درست نامه Correct Version
گوناگون (سفینه بهداد) Safineh-e-Behdad
شعر دیگران (جنگ بهداد) Jong-e-Behdad
داستان های بهداد Behdad's Novels
شعر نو بهداد (فارسی) Modern Poems
شعر کلاسیک بهداد (فارسی) Classic Poems
کتابها و مقاله ها Books and Papers
مسائل بین المللی International Affairs
شعر انگلیسی English Poem
پیک آذربایجان Azarbaijan
شعر ترکی Turk Poem
بخش عربی Arabic Poems
ترجمه Translations
نوید خلق Navid-e-Khalgh
تز های تاریخی Historical Thesis
تزهای سیاسی Political Thesis
تزهای فلسفی Philosophic Thesis
تزهای اقتصاد Economic Thesis
تزهای مذهبی Religius Thesis
تزهای علمی Scientific Thesis
تزهای هنر و ادبیات Art and Lit Thesis
تزها بطورکلی General Thesis
صفحه اصلی Homepage
تحلیل اخبار News Analysis
عضویت در سایت Membership
درباره نویسنده About Author
تماس با نویسنده Contact Author
پرسش و پاسخ FAQ
تبلیغات Advertisement
وبلاگ Weblog

هنـــر  
نقاشی های بهداد Behdad's Paintings
موسیقی Music
گالری عکس Photo Gallery
داستان های بهداد


 ۸۹/۲/۲۶  
خانواده علوي

      
 ۸۹/۱/۲۱  
"عصمت"

       علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود. کرمانشاهی
 ۸۹/۱/۲۱  
"عصمت"

       علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود. کرمانشاهی
 ۸۹/۱/۲۱  
"عصمت"

       علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود. کرمانشاهی
 ۸۹/۱/۲۱  
چغورک

       بشر بدبخت شده. اقه بد قلقی نکند.لقه ناشکری توی دهن نیذارد.خدا بندگان حق ناشناسش نمی آمرزه.به قول معروف:"ناسپاس شیوه آزاده نیست".تو دندونسازی آمپول مزنن بتون، اسپری مزنن، یکساعت جراحی مکنن،کمکی درد می گیره.رود کانال مکنن،سیم و سوزن و میخ هزار چیز بدتر که بگم تو لسه هاتون مکنن، بازم دردی نمی گیره.اگه یکی سوزن جوال دوز تو ماتحتون بکنن،هزار بار بیشتر دردتون می گیره. آخه چرا اقه از علم بد میگد؟البته یخوردش که راست مگد، علم اینه که گفتم ، بمب اتم امریکا و انگلیس و اسرائیل علم نیست. درسته که امریکای پست کثیف جنایتکار قاتل و هرزه و اوباش و انگلیس های موذی پلید خونخوار که پشت سرشون وایسادن و اینهمه جرم و جنایت و ترور و آدمکشی در دنیا مکنند کودتا می کنند و انواع مصدق ها را با کودتای فاحشه ها سر نگون مکنن؛الان اینهمه جنایت در فلسطین و افغانستان و عراق و دیگر جاهای دنیا انجام مدن با همه اینا من اعتقاد دارم که این سلاح های خطرناک اگر از چنگ این دیوها گرفته بشه و مطلقا از بین برده بشه ... بریزند اونارو تو دریاها این سیاه روزیها قطع بشه،دنیا بطرف پیشرفت جلو مره،از بدبختی های بشر کم مشه. مثلا بازم همین دندون کشیدن رو نگاه کند که حالا اقدر آسون ساده شده،در قدیم آخ! آخ! چقه سخت بود،من خاطره ای دارم که براتون برای مثل می گم، انشاءالله
 ۸۹/۱/۱۲  
خانواده علوی

       بهداد دکتر علوی یادش می آمد که پس از رسیدن به لوزان پس از مدتی دربدری اتاقی در پانسیون مادام بواری گرفته بود و دیگر هرگز پانسیونش را عوض نکرده بود . اتاقی کوچک که در سمت شمالی آن تخت یک نفره او قرار داشت و در اتاق نیز در آن سو بود و در دو سمت غربی و شرقی اتاق دو قفسه کتاب که کتاب های فارسی و فرانسه و انگلیسی در آن با دقت و مرتب چیده بود قرار داشت و در قسمت جنوبی اتاق پنجره ای رو به کوچه باز می شد و میز تحریر او در کنار آن قرار داشت . برای اولین بار ماری را در حالی که پشت میز تحریرش بود و کار می کرد از سمت پنجرۀ اتاق درحالی که برف تندی می بارید؛ دیده بود ؛ دختری بلند بالا با موهای طلایی که از کناره های کلاهش بر شانه هایش می ریخت و کیفی در یک دست و در دست دیگر چتر با خود داشت زیبایی ملیح و دل انگیز او جلوه نما بود . او آرام آرام از کوچه می گذ
 ۸۸/۱۰/۱۵  
یوسف (جلد دوم)

       احمد آقا با وحشت و ترس و لرز احساس گناه و اضطراب توسری خورده و به قول اراذل و اوباش گاییده شده و سر خورده و جمبل کلون در خانه یوسف را زد . البته قبل از آن یک شاهی در جیف پاسبان در خانۀ خانه ی تبعیدی های کرد کرد و به امید آن که روی ماه شب چهارده یوسف و مادر مهربانش را ببیند . احمد آقا از این سرکوفت زدن و بی اعتنایی دکتر کامکار دچار غیظ و غضب و خشم و بلا وحشت شده بود . دچار بیماری روحی شده بود .
 ۸۸/۹/۲۵  
از خاطرات مبارزات دانشجویی

       در پاییز 1352 تصور می کنم اواخر مهرماه در رستوران بزرگ مرکزی دانشگاه شهید بهشتی ( ملٌی ) که هزاران دانشجو در آن غذا می خوردند ناگهان ظهر گاه دو سه نفر از دانشجویان دانشکده حقوق در اطراف پیش خوان غذا به راه افتاده با صدای بلند شروع کردن به دادن شعار « شهریۀ کمتر فرهنـــگ غنی تر». من بلافاصله به این جمع پیوستم و برای روحیه دادن به دانشجویان از میان بردن ترس آن ها در جلو این سه چهار نفر به راه افتاده و با قیافه ای شادمان و قوی شروع کردم به تکرار شعار « شهریه کمتر فرهنگ غنی تر » تا سه چهار روز اول از میان هزاران دانشجو کسی به ما نمی پیوست اما بعد از سه چهار روز اندک اندک هر روز دو سه نفر به جمع ما اضافه می شد بعد از دوازده سیزده روز جمعیت به سی چهل نفر رسید سپس دانشجویان معترض
 ۸۸/۹/۲۵  
یوسف 2

       احمد آقا با خجالت و ترس و وحشت پرده اطلسی اتاق مرصع را کنار زدو وارد اتاق شد . ارسی اتاق را ترده خورده بود ولی هنوز زیبایی خود را جلوه می داد و در پرتو چلچراغ ها و آویزها و لاله ها پرتو افشانی رنگارنگ شکوه آمیز بر در و دیوار مرصع و مذهٌب اتاق می زد . تمام اتاق طلا کاری شده بود و سراپا نقوش نقاشی و گل و بوته های رنگا رنگ بر دیوارها و سقف آن جلوه گر بود . احمد آقا ترسان و گریزان گواینکه گام در کام اژدها می نهاد سلام بلند بالایی کرد و وارد شد مهندس کامگار که در عین جذبه بسیار فروتن بود با قد افراشته و خوش قواره و سبیل های تاب داده بر پشت لب بلند با سرداری زیبایی به رنگ سرمه ای که بر تن داشت کلاه پهلوی اش بر تارک او برازنده بود و فروتنی او را بیش از پیش شکوه می داد ؛ پیش پای احمد آقا بلند شد . به
 ۸۸/۹/۳  
خانواده علوی

       دکتر علوی با خشم و قوروچه کردن دندان ها و گزیدن لب ها هم چنان که به شدت می لرزید و دچار رعشه و تشنج شده بود در حالی که رگ های گردنش منقبض و سرخ رنگ شده بود خود را روی تخت خواب فنری هتل رامسر ولو کرد و سعی کرد خود را به روشی که در بیمارستان اعصاب نروژ پس از قضیه شکست عشقی و سیاسی به او یاد داده بودند رلکس کند . آرام آرام پتوی زمرد فام هتل که دارای منگوله های طلایی بود و یادی از دوران اصلاحات و آبادانی های رضاشاه بود فرو رفت . به آرامی چشمانش را بست در زیر پتو شروع به قول معروف زیر جلی زدن ؛ به حرف های زیر و بالای زنش که همواره در مرافعات به او گفت زیر لب با خود صحبت می کرد. هی گفت زنیکه شلخته ...،بخود می پیچید یادش می آمد از این زن وبچه های کوچک که درست کرده بود و زنگوله زیر تابوتش ساخته بود. چه به گف و  گف و هرزه درایی

۵ /


کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به بهداد اربابی می باشد.