| | ۸۸/۱۰/۱۵ |
|
| یوسف (جلد دوم) | |
|
احمد آقا با وحشت و ترس و لرز احساس گناه و اضطراب توسری خورده و به قول اراذل و اوباش گاییده شده و سر خورده و جمبل کلون در خانه یوسف را زد .
البته قبل از آن یک شاهی در جیف پاسبان در خانۀ خانه ی تبعیدی های کرد کرد و به امید آن که روی ماه شب چهارده یوسف و مادر مهربانش را ببیند .
احمد آقا از این سرکوفت زدن و بی اعتنایی دکتر کامکار دچار غیظ و غضب و خشم و بلا وحشت شده بود . دچار بیماری روحی شده بود . | |
|
| | ۸۸/۹/۲۵ |
|
| از خاطرات مبارزات دانشجویی | |
|
در پاییز 1352 تصور می کنم اواخر مهرماه در رستوران بزرگ مرکزی دانشگاه شهید بهشتی ( ملٌی ) که هزاران دانشجو در آن غذا می خوردند ناگهان ظهر گاه دو سه نفر از دانشجویان دانشکده حقوق در اطراف پیش خوان غذا به راه افتاده با صدای بلند شروع کردن به دادن شعار « شهریۀ کمتر فرهنـــگ غنی تر».
من بلافاصله به این جمع پیوستم و برای روحیه دادن به دانشجویان از میان بردن ترس آن ها در جلو این سه چهار نفر به راه افتاده و با قیافه ای شادمان و قوی شروع کردم به تکرار شعار « شهریه کمتر فرهنگ غنی تر » تا سه چهار روز اول از میان هزاران دانشجو کسی به ما نمی پیوست اما بعد از سه چهار روز اندک اندک هر روز دو سه نفر به جمع ما اضافه می شد بعد از دوازده سیزده روز جمعیت به سی چهل نفر رسید سپس دانشجویان معترض | |
|
| | ۸۸/۹/۲۵ |
|
| یوسف 2 | |
|
احمد آقا با خجالت و ترس و وحشت پرده اطلسی اتاق مرصع را کنار زدو وارد اتاق شد . ارسی اتاق را ترده خورده بود ولی هنوز زیبایی خود را جلوه می داد و در پرتو چلچراغ ها و آویزها و لاله ها پرتو افشانی رنگارنگ شکوه آمیز بر در و دیوار مرصع و مذهٌب اتاق می زد . تمام اتاق طلا کاری شده بود و سراپا نقوش نقاشی و گل و بوته های رنگا رنگ بر دیوارها و سقف آن جلوه گر بود .
احمد آقا ترسان و گریزان گواینکه گام در کام اژدها می نهاد سلام بلند بالایی کرد و وارد شد مهندس کامگار که در عین جذبه بسیار فروتن بود با قد افراشته و خوش قواره و سبیل های تاب داده بر پشت لب بلند با سرداری زیبایی به رنگ سرمه ای که بر تن داشت کلاه پهلوی اش بر تارک او برازنده بود و فروتنی او را بیش از پیش شکوه می داد ؛ پیش پای احمد آقا بلند شد . به | |
|
| | ۸۸/۹/۳ |
|
| خانواده علوی | |
|
دکتر علوی با خشم و قوروچه کردن دندان ها و گزیدن لب ها هم چنان که به شدت می لرزید و دچار رعشه و تشنج شده بود در حالی که رگ های گردنش منقبض و سرخ رنگ شده بود خود را روی تخت خواب فنری هتل رامسر ولو کرد و سعی کرد خود را به روشی که در بیمارستان اعصاب نروژ پس از قضیه شکست عشقی و سیاسی به او یاد داده بودند رلکس کند . آرام آرام پتوی زمرد فام هتل که دارای منگوله های طلایی بود و یادی از دوران اصلاحات و آبادانی های رضاشاه بود فرو رفت .
به آرامی چشمانش را بست در زیر پتو شروع به قول معروف زیر جلی زدن ؛ به حرف های زیر و بالای زنش که همواره در مرافعات به او گفت زیر لب با خود صحبت می کرد. هی گفت زنیکه شلخته ...،بخود می پیچید یادش می آمد از این زن وبچه های کوچک که درست کرده بود و زنگوله زیر تابوتش ساخته بود. چه به گف و گف و هرزه درایی | |
|
| | ۸۸/۸/۱۹ |
|
| از خاطرات دوران مبارزات دانشجویی | |
|
به هر جهت من برنامه را این طور تنظیم کردم :
1) راجع به روز و ساعت شروع تظاهرات مطلقاً با کسی صحبت نکردم تا برنامۀ جریان پخش نشود فقط به یکی از رفقای دانشجوی طرفدار رفیق مائو گفتم که ماه آذر به شهرستان نرو که قبول کرد.
2) به سه نفر دیگر از دانشجویان که طرفدار جنبش بودند گفتم که در ماه آذر همواره در دانشگاه باشد .
3) تاریخ تظاهرات را به جای 16 روز به روز چهارشنبه 8 آذر انتخاب کردم تا گارد و ساواک غافلگیر شوند.
4) یک اعلامیه به انشای خودم نگاشتم اعلامیه شامل دو قسمت بود:
I) برنامه که فقط باید عدۀ خاصی ظاهراً به دست شان برسد و برنامه کار تظاهرات در آن مندرج بود . | |
|
|
|
| | ۸۸/۷/۱ |
|
| از خاطرات زندان | |
|
مطالب بسیاری دربارۀ خاطرات زندان در مغز من وجود دارد که هنوز به روی کاغذ نیاورده ام .
من در زندان دائماً می کوشیدم تا جاسوسان دستگاه را پیدا کنم و حرفهای خود را با آن ها بگویم و آن ها خبر ببرند | |
|
|
|
|
|
|
|