| | ۸۹/۶/۱۹ |
|
| خانواده علوي7 | |
|
خانواده علوی
..... بدین ترتیب با این توصیف حال ها و براعت استهلال ها و داستان ها و جواب و خیال ها ، پروندۀ آشفته کج و معوج و زیر و زبر و درهم پیچ خانوادۀ علوی به روی چشم خواننده گشوده می شود ونویسنده بازگو کنندۀ آن است ...
وی از یبش از صد سال پیش از این ناظر حاضر و غایب زندگی خانوادۀ علوی بوده است ... توالی حوادث را طوفان سهمگین در این زمان در هم پیچیده و زیر و زبر ساخته است... در این پرونده بسیاری مطالب تکرار شده اما لطفی در این تکرارها و آشفتگی ها وجود دارد . به قول حافظ :
انفاس عیسی از لب لعلش لطیفه ای/ آب خضر ز نوش لبانش کنایتی ... به هر حال ....
.... مدتی که دکتر علوی در آسایشگاه اقامت کرد به او یاد دادند که با دقت و با آهستگی غذا بخورد . یک غذای کامل و خوب . هر روز بعد از هر غذا چند قاشق ماست بخورد . او را به شنا و کوهنوردی واداشتند روزی چند بار دوش آب سرد و داغ بگیرد.
تدریجاً حال دکتر علوی بعد از دو سه ماه بهتر شد و آرامش یافت بعدها اطبا تشخیص دادند که یک حالت صرعی خفیف دارد که غش نمی کند اما به طور عمده عوارض بیماری به صورت حملات یورشی خشم و عصبانیت خودخواهی زیاده از حد ، لجاجت و کله شقی عیان می شود .
از علائم دیگر بیماری خفیف عصبی روانی دکتر علوی این بود که در انجام دادن کارها به بهترین وجه وسواس شدید داشت. دچار بیخوابی های ممتد می شد . به او گفتند که باید حتماً شبی هشت ساعت بخوابد سروقت به رختخواب برود و صبح زود بلند شود .
بعدها به او قرص بلادون دادند و گفتند باید تا زنده است این قرص را بخورد .البته به خودش چیزی نگفتند که صرع دارد .
به هر جهت علوی بعد از بهبود تصمیم گرفت که از رساله دکترایش که بسیار پرمغز و پر مایه بود دفاع کند . دفاع کرد و با نمراتی با امتیازات عالی قبول شد چون در آلمان چاپ کتاب ارزانتر بود او برای چاپ کتاب رساله اش عازم آلمان شد .
اما سفر به آلمان تنها برای چاپ رساله نبود او دارای طول امل و آرزوهای دراز بود از جمله می خواست زبان آلمانی یاد بگیرد .
شعر حافظ را به یاد نمی آورد که می گفت :
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
بعضی از این طول و تفصیـــل ها تکراری است ولــی می خواهم خوب شیرفهمتان کنم تا با لابیرنت زندگی خانوادۀ علوی آشنا شوید .
علوی طاق و جفت باخته و با خودش بازی می کرد به فکر آن افتاد که با صاحب دیوان ملاقات کند . همانطور که گفتم صاحب دیوان از رهبران مشروطیت بود که سابقاً انگلوفیل بود . شیفته انگلیس شده از چنگ محمد علیشاه نجات داده شده بود .
لباس طلبگی را درآورده دردوره جنگ اوٌل جانبدار آلمان شده و در آن جا مجله ای تأسیس کرده از آلمان ه | |
|
|
|
| | ۸۹/۱/۲۱ |
|
| "عصمت" | |
|
علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود.
کرمانشاهی | |
|
| | ۸۹/۱/۲۱ |
|
| "عصمت" | |
|
علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود.
کرمانشاهی | |
|
| | ۸۹/۱/۲۱ |
|
| "عصمت" | |
|
علی نازک مانند همیشه شنگول و شاد و خندان،موذی و آب زیر کاه از در جنوبی باغ عین الملک خارج شد و کلیچه در را انداخت. از در باغ چشمان میشی اش را به بالا افکند.ربابه سر راهش سبز شد. بله، او خود بود که با عشوه تمام با سینی نقره ای در دست می خواست داخل باغ شود. ربابه با قد متوسط و روی سفید و سینه های برآمده و سفت و با سن کم هفده هجده ساله مقبول و مطبوع و مرکز توجه ارباب و نوکر بود.ربابه با همه آنکه چشم و گوشش می جنبید و مانند بیشتر خدمتگاران جوان پا توی آب می زد و اهل صیغه شدن و شب به زیر لحاف نوکران و ارباب رفتن و یا بالعکس بود رویش را تنگ گرفته بود و تنها دو چشمش از پشت چادر آشکار و عیان بود. علی نازک با هوش سرشار و استعداد فوق العاده که اگر درس می خواند و در خانواده ای مرفه تربیت می یافت می توانست دکتر و مهندس، وکیل و وزیر یا تاجر و ارباب شود، از روی حرکات و راه رفتن ربابه او را شناخت.ربابه کلفت کرمانشاهی ها از اعیان شهر که به خوشگلی شهرت داشتند بود.
کرمانشاهی | |
|
| | ۸۹/۱/۲۱ |
|
| چغورک | |
|
بشر بدبخت شده. اقه بد قلقی نکند.لقه ناشکری توی دهن نیذارد.خدا بندگان حق ناشناسش نمی آمرزه.به قول معروف:"ناسپاس شیوه آزاده نیست".تو دندونسازی آمپول مزنن بتون، اسپری مزنن، یکساعت جراحی مکنن،کمکی درد می گیره.رود کانال مکنن،سیم و سوزن و میخ هزار چیز بدتر که بگم تو لسه هاتون مکنن، بازم دردی نمی گیره.اگه یکی سوزن جوال دوز تو ماتحتون بکنن،هزار بار بیشتر دردتون می گیره. آخه چرا اقه از علم بد میگد؟البته یخوردش که راست مگد، علم اینه که گفتم ، بمب اتم امریکا و انگلیس و اسرائیل علم نیست.
درسته که امریکای پست کثیف جنایتکار قاتل و هرزه و اوباش و انگلیس های موذی پلید خونخوار که پشت سرشون وایسادن و اینهمه جرم و جنایت و ترور و آدمکشی در دنیا مکنند کودتا می کنند و انواع مصدق ها را با کودتای فاحشه ها سر نگون مکنن؛الان اینهمه جنایت در فلسطین و افغانستان و عراق و دیگر جاهای دنیا انجام مدن با همه اینا من اعتقاد دارم که این سلاح های خطرناک اگر از چنگ این دیوها گرفته بشه و مطلقا از بین برده بشه ... بریزند اونارو تو دریاها این سیاه روزیها قطع بشه،دنیا بطرف پیشرفت جلو مره،از بدبختی های بشر کم مشه.
مثلا بازم همین دندون کشیدن رو نگاه کند که حالا اقدر آسون ساده شده،در قدیم آخ! آخ! چقه سخت بود،من خاطره ای دارم که براتون برای مثل می گم، انشاءالله | |
|
| | ۸۹/۱/۱۲ |
|
| خانواده علوی | |
|
بهداد
دکتر علوی یادش می آمد که پس از رسیدن به لوزان پس از مدتی دربدری اتاقی در پانسیون مادام بواری گرفته بود و دیگر هرگز پانسیونش را عوض نکرده بود .
اتاقی کوچک که در سمت شمالی آن تخت یک نفره او قرار داشت و در اتاق نیز در آن سو بود و در دو سمت غربی و شرقی اتاق دو قفسه کتاب که کتاب های فارسی و فرانسه و انگلیسی در آن با دقت و مرتب چیده بود قرار داشت و در قسمت جنوبی اتاق پنجره ای رو به کوچه باز می شد و میز تحریر او در کنار آن قرار داشت .
برای اولین بار ماری را در حالی که پشت میز تحریرش بود و کار می کرد از سمت پنجرۀ اتاق درحالی که برف تندی می بارید؛ دیده بود ؛ دختری بلند بالا با موهای طلایی که از کناره های کلاهش بر شانه هایش می ریخت و کیفی در یک دست و در دست دیگر چتر با خود داشت زیبایی ملیح و دل انگیز او جلوه نما بود .
او آرام آرام از کوچه می گذ | |
|
| | ۸۸/۱۰/۱۵ |
|
| یوسف (جلد دوم) | |
|
احمد آقا با وحشت و ترس و لرز احساس گناه و اضطراب توسری خورده و به قول اراذل و اوباش گاییده شده و سر خورده و جمبل کلون در خانه یوسف را زد .
البته قبل از آن یک شاهی در جیف پاسبان در خانۀ خانه ی تبعیدی های کرد کرد و به امید آن که روی ماه شب چهارده یوسف و مادر مهربانش را ببیند .
احمد آقا از این سرکوفت زدن و بی اعتنایی دکتر کامکار دچار غیظ و غضب و خشم و بلا وحشت شده بود . دچار بیماری روحی شده بود . | |
|
| | ۸۸/۹/۲۵ |
|
| از خاطرات مبارزات دانشجویی | |
|
در پاییز 1352 تصور می کنم اواخر مهرماه در رستوران بزرگ مرکزی دانشگاه شهید بهشتی ( ملٌی ) که هزاران دانشجو در آن غذا می خوردند ناگهان ظهر گاه دو سه نفر از دانشجویان دانشکده حقوق در اطراف پیش خوان غذا به راه افتاده با صدای بلند شروع کردن به دادن شعار « شهریۀ کمتر فرهنـــگ غنی تر».
من بلافاصله به این جمع پیوستم و برای روحیه دادن به دانشجویان از میان بردن ترس آن ها در جلو این سه چهار نفر به راه افتاده و با قیافه ای شادمان و قوی شروع کردم به تکرار شعار « شهریه کمتر فرهنگ غنی تر » تا سه چهار روز اول از میان هزاران دانشجو کسی به ما نمی پیوست اما بعد از سه چهار روز اندک اندک هر روز دو سه نفر به جمع ما اضافه می شد بعد از دوازده سیزده روز جمعیت به سی چهل نفر رسید سپس دانشجویان معترض | |
|
| | ۸۸/۹/۲۵ |
|
| یوسف 2 | |
|
احمد آقا با خجالت و ترس و وحشت پرده اطلسی اتاق مرصع را کنار زدو وارد اتاق شد . ارسی اتاق را ترده خورده بود ولی هنوز زیبایی خود را جلوه می داد و در پرتو چلچراغ ها و آویزها و لاله ها پرتو افشانی رنگارنگ شکوه آمیز بر در و دیوار مرصع و مذهٌب اتاق می زد . تمام اتاق طلا کاری شده بود و سراپا نقوش نقاشی و گل و بوته های رنگا رنگ بر دیوارها و سقف آن جلوه گر بود .
احمد آقا ترسان و گریزان گواینکه گام در کام اژدها می نهاد سلام بلند بالایی کرد و وارد شد مهندس کامگار که در عین جذبه بسیار فروتن بود با قد افراشته و خوش قواره و سبیل های تاب داده بر پشت لب بلند با سرداری زیبایی به رنگ سرمه ای که بر تن داشت کلاه پهلوی اش بر تارک او برازنده بود و فروتنی او را بیش از پیش شکوه می داد ؛ پیش پای احمد آقا بلند شد . به | |
|