| | ۸۹/۲/۲۶ |
|
| خزينته الاصفيا | |
|
دو سال پیش فاضل محترم آقای احمد کرمی که به واسطۀ چاپ کثیری از دیوان های شعر فارسی از خدمت گزاران فرهنگ میهن است ، کتابی دوجلدی ، چاپ سنگی ، قطع رقعی بزرگی به نام خزینة الاصفیا ، را به این جانب سپرد و مرا به چاپ حروفی آن ترغیب نمود .
سپس فاضل گرامی احمد مجاهد از کار بر روی این کتاب به عنوان این که کتاب یاد شده یکی از منابع مهم عرفانی است و مورد توجٌه متتبعین و محققین است ؛ استقبال کرد . دیگران نیزاز آگاهان فرهنگ اسلامی این مطلب را تأیید کردند . لذا ، نگارنده بدین سابقۀ ذهنی به فراهم آوردن متن چاپ حروفی این کتاب اهتمام نمود . | |
|
| | ۸۹/۲/۲۶ |
|
| خزينته الاصفيا | |
|
دو سال پیش فاضل محترم آقای احمد کرمی که به واسطۀ چاپ کثیری از دیوان های شعر فارسی از خدمت گزاران فرهنگ میهن است ، کتابی دوجلدی ، چاپ سنگی ، قطع رقعی بزرگی به نام خزینة الاصفیا ، را به این جانب سپرد و مرا به چاپ حروفی آن ترغیب نمود .
سپس فاضل گرامی احمد مجاهد از کار بر روی این کتاب به عنوان این که کتاب یاد شده یکی از منابع مهم عرفانی است و مورد توجٌه متتبعین و محققین است ؛ استقبال کرد . دیگران نیزاز آگاهان فرهنگ اسلامی این مطلب را تأیید کردند . لذا ، نگارنده بدین سابقۀ ذهنی به فراهم آوردن متن چاپ حروفی این کتاب اهتمام نمود . | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| پگاهان در غروب | |
|
دختری زیبا بود
می خواستم با او عشق بازی کنم
هم چو شقایق در بهار
ماهی سرخی بر دستش بود
و گلی بر طرۀ موهایش افشانده بود
شبی طرب خیز بود
با عروج انسان
در سرودهای وحشی عقاب
در آشیان سپیدار | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| ديوان گلابتون | |
|
روغن زده ای بر مویت
چنبر چنبر
خرمن خرمن مشک ختن
آتش در چشمان شعله وار من
فتنه در چشمان تو
آسمان در رؤیای من
بیداری در غروبی فرح انگیز
از عطر شبنم
با تو خفتن در حوض مرمر آتشین
از شراب سرخ انگبین | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| غزل هاي سبز | |
|
عطر بابونه
با ترنّم بهار ماه
اشک خورشید در دامان شب
دختر زیبا
با طلوع خورشید
زیبایی در کنار | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| آوازهاي حبسيه | |
|
دیو خویی سرمایه
حبس استبداد
موزیکی
نان و پنیری و خیاری
قاشقی عسل
بیماری و تنهایی
نه دوستی و نه نامه ای
همه بیگانه
نه مادری نه خواهری نه برادری
خوشه انگور سیاه بردار بست | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| سفري به جهنم | |
|
دیشب خوابی که مبهم و پر دهشت بود بر ذهنش نقش بسته بود و یادش می آمد که از یک طرف می دید که او را به درک اسفل السافلین برده اند و دیگ های مسی روی خروارها هیزم خشک آتش زده می جوشانند و مثل آش بلغور و پس پایی و شاید هم شبیه به شولی تلف همراه با چغندر با غر و غوز و سر و صدا جوش می خوردند و او را به کنار یکی از دیگ های پهنی که باندازه ده ذرع مربع مساحت و یک ذرع بلندی داشت بردند و درحالی که اگر آسان نشد | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| يوسف | |
|
سایه ای غمناک و گرد آلود تالار را در خود گرفته بود . گاه با امواج آذرخش، سرخ و کبود می شد . گاه باد برگ های موردهای سبز را با خود می آورد و با تالار هم آغوش می ساخت . طوفان وحشت زده بر در و دیوار خانه می کوفت . این طوفان گرد و خاک خانه را زینتی عبوس و وحشی می داد. به قول یزدی ها "تیفون" بر سر و کول خانه می زد. | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| غزليات | |
|
اگر آن شاه شیدایی بیفروزد شب ما را
به گیسوی ظفر فامش بیفروزم ثریا را
ثریا را بیفروزم ز شاه آتشین خود
ز اندام زر افشانش بیفروزم شب ما را
بنوش ای شاه یغمایی شراب وصل شیدایی | |
|
| | ۸۹/۲/۱۷ |
|
| قصايد | |
|
شاد و خندان شده این گلشن پر نارونا
مطربـش شارک طنبـور زن و تارزنا
تاج سیمین بفراریده همی نسترنا
چترا طلس بکشیده است همی نارونا
اقحوان تاج زر افکنده فراز شمنا !
خیز و برخیز کنون جلوۀ زرٌین و ثنا | |
|