| | ۸۸/۱۲/۱ |
|
| خاطرات زندان دوٌم 3 | |
|
وضع روانی
( تیمارستان و .... )
تاریخ آخرین ورژن
15/11/88
بند نهادند برتوتامی کنی به رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟
(ناصرخسرو)
پانزده روز در بیمارستان زندان قصر
روز اول تیرماه 1355 حدود ساعت 9 صبح مرا از پشت بلندگو با خشونت صدا کردند . فهمیدم که قضیۀ ناگواری در انتظار من است .
با عجله خود را به در پایین ، به در زیر هشت ، یعنی بخش اداری – شکنجه – ملاقات و بخش واسط بین کلیۀ بندهای سیاسی ها رساندم و درزدم . از بین دریچه به من نگاه کردند و در را بر رویم گشودند .
همان گونه که گفتم از خشونتی که در صدای بلند گو بود دریافتم که حادثۀ بدی برای من در پیش است. چه اتفاق در پیش بود ؟ نمی دانستم . گرچه حادثه ای را متوجه شده بودم . به قول سنایی شاعر بزرگ ایران :
هر آن کو را به قلاشی همی سرٌی عیان گردد
گمانش هم یقیــن گردد یقینش هم گمان گردد
در زیر هشت با من با خشونت رفتار کردند. ساعتم را گرفتند و مرا همراه با پاسبانی تبهکار و رذل و اوباش روانه کردند. به کجا مرا می برد؟ نمی دانستم؟ آیا مرا به کمیته برای شکنجه می بردند ؟ حدس من درست نبود . پاسبان با نهیب و در حالی که به من دستبند زده بود مرا به سمت چپ جنوبی ترین بخش سیاسی زندان قصر برد . قدری که در زندان قصر راه سپردیم به من گفت : " چند وقته دیوانه شده ای ؟ " از دیوانه می پرسید چقدر مدت است دیوانه شده ای !
دانستم که حادثۀ وحشتناکی در انتظار من است و هواداران حقوق بشر و دمکراسی می خواهند روحیۀ مرا خرد کنند .
از درب جنوبی آسایشگاه روانی زندان قصر وارد شدیم . اطراف حیاط شبیه پرچین بود . حدود یک متر دیوار و بالای آن نرده کشیده شده بود تا جایی که به یاد دارم کف حیاط چمن بود و درسمت غربی آن یک میز پینگ پونگ سبز رنگ قرار داشت که چند نفر آدم ظاهراً متشخص که لباسی شیک هم بر تن داشتند در آن مشغول بازی پیم پنگ بودند . ( بعداً دانستم آنها چه کسانی هستند ) .
ساختمان تیمارستان با دو یا سه پله از کف حیاط فاصله داشت . ساختمانی کوچک که بالای آن با کاشی نوشته شده بود :
آسایشگاه آموزشگاه زندان قصر ( تقریباً چنین عبارتی ) پاگردی جلوی پله ها بود و دو طرف پله ها دو ردیف اتاق با میله های آهنی قرار داشت به ر | |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|