| | ۸۹/۳/۱۵ |
|
| آپولون 2 | |
|
اینک !
از آن چشمان که فروغ می تافت
برقی فرو نمی تابد
و از آن چشمان
که خورشید می تابید
ایثار
عقیقین
خورشید
و
محبت
و
رؤیا
گذشت
تا
طلوع
بهشتی
فروغ بار | |
|
| | ۸۹/۱/۲۱ |
|
| چغورک | |
|
تاریخ آخرین ورژن
15/1/89
درد سر و تون ندم.اقه دم از این نزند که زندگی ماشینی شده بشر بدبخت شده. اقه بد قلقی نکند.لقه ناشکری توی دهن نیذارد.خدا بندگان حق ناشناسش نمی آمرزه.به قول معروف:"ناسپاس شیوه آزاده نیست".تو دندونسازی آمپول مزنن بتون، اسپری مزنن، یکساعت جراحی مکنن،کمکی درد می گیره.رود کانال مکنن،سیم و سوزن و میخ هزار چیز بدتر که بگم تو لسه هاتون مکنن، بازم دردی نمی گیره.اگه یکی سوزن جوال دوز تو ماتحتون بکنن،هزار بار بیشتر دردتون می گیره. آخه چرا اقه از علم بد میگد؟البته یخوردش که راست مگد، علم اینه که گفتم ، بمب اتم امریکا و انگلیس و اسرائیل علم نیست.
درسته که امریکای پست کثیف جنایتکار قاتل و هرزه و اوباش و انگلیس های موذی پلید خونخوار که پشت سرشون وایسادن و اینهمه جرم و جنایت و ترور و آدمکشی در دنیا مکنند کودتا می کنند و انواع مصدق ها را با کودتای فاحشه ها سر نگون مکنن؛الان اینهمه جنایت در فلسطین و افغانستان و عراق و دیگر جاهای دنیا انجام مدن با همه اینا من اعتقاد دارم که این سلاح های خطرناک اگر از چنگ این دیوها گرفته بشه و مطلقا از بین برده بشه ... بریزند اونارو تو دریاها این سیاه روزیها قطع بشه،دنیا بطرف پیشرفت جلو مره،از بدبختی های بشر کم مشه.
مثلا بازم همین دندون کشیدن رو نگاه کند که حالا اقدر آسون ساده شده،در قدیم آخ! آخ! چقه سخت بود،من خاطره ای دارم که براتون برای مثل می گم، انشاءالله این خدانشناس های انگلیسی و امریکایی و اسرائیلی به خدای وحده لا شریک له تپق بزنن،من خیلی تو این دنیا تیپا خوردم و چیزا دیدم،اونوقت که هیتلر همه جای دنیا رو مگرفت...
همین در جنگ اول عموهای من فکر مکردند که آلمان ها مبرن و جنگ جهانی بزودی تموم نمشه.به پول اونوقت سیصد هزار تومن شکر انبار کردند. اما یک دفعه بلشو یک ها اومدن و جتگ تموم شد و عموهای من ورشکست شدن. چه میدونی شاید این انگلیس ها و امریکائیای نجاست خور گاو چران دنیا رو گرفتن و همه نوع ظلم و جنایتی در دنیا کردن. همینطور که مگن امپراطوری جهانی امریکا و جهود درست کردن. هر روز اینجا و اونجا بمب اتم و شیمیایی و میکربی انداختن. و یک جهنم واقعی در دنیا درس | |
|
| | ۸۸/۱۲/۱ |
|
| خاطرات زندان دوٌم 3 | |
|
وضع روانی
( تیمارستان و .... )
تاریخ آخرین ورژن
15/11/88
بند نهادند برتوتامی کنی به رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟
(ناصرخسرو)
پانزده روز در بیمارستان زندان قصر
روز اول تیرماه 1355 حدود ساعت 9 صبح مرا از پشت بلندگو با خشونت صدا کردند . فهمیدم که قضیۀ ناگواری در انتظار من است .
با عجله خود را به در پایین ، به در زیر هشت ، یعنی بخش اداری – شکنجه – ملاقات و بخش واسط بین کلیۀ بندهای سیاسی ها رساندم و درزدم . از بین دریچه به من نگاه کردند و در را بر رویم گشودند .
همان گونه که گفتم از خشونتی که در صدای بلند گو بود دریافتم که حادثۀ بدی برای من در پیش است. چه اتفاق در پیش بود ؟ نمی دانستم . گرچه حادثه ای را متوجه شده بودم . به قول سنایی شاعر بزرگ ایران :
هر آن کو را به قلاشی همی سرٌی عیان گردد
گمانش هم یقیــن گردد یقینش هم گمان گردد
در زیر هشت با من با خشونت رفتار کردند. ساعتم را گرفتند و مرا همراه با پاسبانی تبهکار و رذل و اوباش روانه کردند. به کجا مرا می برد؟ نمی دانستم؟ آیا مرا به کمیته برای شکنجه می بردند ؟ حدس من درست نبود . پاسبان با نهیب و در حالی که به من دستبند زده بود مرا به سمت چپ جنوبی ترین بخش سیاسی زندان قصر برد . قدری که در زندان قصر راه سپردیم به من گفت : " چند وقته دیوانه شده ای ؟ " از دیوانه می پرسید چقدر مدت است دیوانه شده ای !
دانستم که حادثۀ وحشتناکی در انتظار من است و هواداران حقوق بشر و دمکراسی می خواهند روحیۀ مرا خرد کنند .
از درب جنوبی آسایشگاه روانی زندان قصر وارد شدیم . اطراف حیاط شبیه پرچین بود . حدود یک متر دیوار و بالای آن نرده کشیده شده بود تا جایی که به یاد دارم کف حیاط چمن بود و درسمت غربی آن یک میز پینگ پونگ سبز رنگ قرار داشت که چند نفر آدم ظاهراً متشخص که لباسی شیک هم بر تن داشتند در آن مشغول بازی پیم پنگ بودند . ( بعداً دانستم آنها چه کسانی هستند ) .
ساختمان تیمارستان با دو یا سه پله از کف حیاط فاصله داشت . ساختمانی کوچک که بالای آن با کاشی نوشته شده بود :
آسایشگاه آموزشگاه زندان قصر ( تقریباً چنین عبارتی ) پاگردی جلوی پله ها بود و دو طرف پله ها دو ردیف اتاق با میله های آهنی قرار داشت به ر | |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|