| | ۸۹/۳/۱۵ |
|
| هاتف ميخانه | |
|
دلم رمیدۀ لولی و شیسب شورانگیز
دروغ وعده و قتٌال و ضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامۀ تقوی و خرقۀ پرهیز
فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخواه جام شراب و به خاک آدم ریز
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز | |
|
|
|
|
|
| | ۸۹/۳/۱۵ |
|
| صائب تبريزي | |
|
غم ز خاطر می برد خمخانۀ من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانۀ من خلق را
از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشۀ ویرانۀ من خلق را
گرچه از افسانه گردد گرم ، چشم مردمان
خواب سوزد گر می افسانۀ من خلق را
گلستان ن از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بیخود نعرۀ مستانۀ من خلق را | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| پسر دلربا | |
|
ای پسر دلربا ، وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
تا تو مصور شدی در دل یکتای من
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
عیب کنندم که چند در پی خوبان روی
چون نرود بنده وار ، هرکه برندش اسیر
گرنبرم ناز دوست ، کیست که مانند اوست
کبر کند بی خلاف هرکه بود بی نظیر | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| لاهوتي | |
|
ای باعث ایجاد دنیا بر خیز
ای از تو عالم جمله برپا برخیز
ای کردگار هرچه اشیا بر خیز
ای تودۀ زحمتکش از جا بر خیز !
دیگر نفس نیست ،
فریادرس نیست | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| لاهوتي 2 | |
|
چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است
که در مبارزۀ صنف فعله چون شیر است
از آن زمان که شنیدم بجرم زنجیری
بکنج محبس شه دوستم زمینگیر است
بشب نشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است .
بگو به فعلۀ آبداده شمشیر است
بضد جور و ستم – اتحاد و تشکیلات
برای صنف ستمکش یگانه تدبیر است | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| شراب تلخ | |
|
با زمین گیری به منزل می رسانم خلق را
در بیابان طلب سنگ نشانم خلق را
سینۀ بی کینه ای دارم که چون زنبور شهد
می شود شیرین دهان از کسر شانم خلق را
می کنند از من تهی پهلو چو تیغ آبدار
گرچه از طبع روان ، آب روانم خلق را
چون شراب تلخ ، صائب نیست بی کیفیتی
حرف تلخی کز نصیحت می چشانم خلق را | |
|
|
|
|
|