| | ۸۹/۵/۲۸ |
|
| خشم نيکوان | |
|
چون رخ معشوق خندان شد به صحرا لاله زار
ابرنیسانی همی گرید ز عشق لاله زار
از نسیم باد خارستان همه شد گلستان
وز سرشک ابر شورستان همه شد لاله زار
باغ شد خرخیز بوی وراغ شد فرخار نقش
کوه شد گردون نهاد و دشت شد فردوس وار
هم چو چشم نیکوان نرگس نماید در چمن
هم چو جسم عاشقان شد خیزران زار و نزار
باز نشناسی سحرگه کوهسار از آسمان
باز نشناسی شبانگه آسمان از کوهسار | |
|
| | ۸۹/۵/۲۸ |
|
| واژه های شبیه و یا برابر فارسی و کوردي | |
|
فارسی کوردی
بیرون – ددر ده ره وه
بی سر و پا – لات و لوت لات و لوت
بیشی – بیشتر – زیادتر زیاتر
بی شرم – بی حیا- بی آبرو بی̌ حه یا – بی̂ ئابرو
بیشمار- بی حساب بی حیساب
بیشه – (دارو درخت : درخت) دارستان، بیشه –
قلمستان بیشه لان-قمه له
ستان
بیضه – خایه خاو
بیعت – دست دادن – پیمان ده دس دان – به یمان
به ستن
بیغوله – گوشه گوشه | |
|
| | ۸۹/۵/۲۸ |
|
| صائب تبريزي | |
|
نعل در آتش نهد دیوانۀ من سنگ را
شعلۀ جوٌ الله سازد بی فلاخن سنگ را
سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر
می کند گلریز ، روی سخت آهن سنگ را
نفس سرکش را دل روشن به اصلاح آورد
نرم از آتش می شود رگ های گردن سنگ را
سهل باشد گر ز آتش دستی فرهاد من | |
|
|
|
| | ۸۹/۴/۲۵ |
|
| از ره توحید بعیدند | |
|
آنان که به تقلید مجرٌد گرویدند
دو رند ز حق زان به حقیقت نرسیدند
خورشید یقین از افق غیب بر آمد
این کوردلان دیده ببستند و ندیدند
نزدیک تر از مردم چشمست ولیکن
بی معرفتان از رخ آن ماه بعیدند
دور از حرم کعبۀ وصلند همه عمر
در وادی جهل از سر پندار دویدند
قومی که پرستند خدا را به تصور
از نور یقین دور چو شیطان مریدند
دیوان رجیمند به معنی | |
|
| | ۸۹/۴/۱۰ |
|
| لغات مشترک یا مشابه فارسی و کوردی | |
|
فارسی کوردی
بها – نرخ بایی – نرخ
بهادار – به نرخ – به قیمت بایی دار – به نرخ
بهاء – روشنی –روشنایی روشنی – روشنایی
بهار به هار – وه هار
بهاربند به هار به ن | |
|
|
|
| | ۸۹/۳/۱۵ |
|
| صائب تبريزي | |
|
غم ز خاطر می برد خمخانۀ من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانۀ من خلق را
از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشۀ ویرانۀ من خلق را
گرچه از افسانه گردد گرم ، چشم مردمان
خواب سوزد گر می افسانۀ من خلق را
گلستان ن از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بیخود نعرۀ مستانۀ من خلق را | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| لاهوتي | |
|
ای باعث ایجاد دنیا بر خیز
ای از تو عالم جمله برپا برخیز
ای کردگار هرچه اشیا بر خیز
ای تودۀ زحمتکش از جا بر خیز !
دیگر نفس نیست ،
فریادرس نیست | |
|
| | ۸۹/۳/۳ |
|
| لاهوتي 2 | |
|
چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است
که در مبارزۀ صنف فعله چون شیر است
از آن زمان که شنیدم بجرم زنجیری
بکنج محبس شه دوستم زمینگیر است
بشب نشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است .
بگو به فعلۀ آبداده شمشیر است
بضد جور و ستم – اتحاد و تشکیلات
برای صنف ستمکش یگانه تدبیر است | |
|